درخت مراد
در زمان هاي قديم مردي بود به نام محمد علي كه كارش مسافرت
از اين شهر به آن شهر و خريد و فروش اجناس بود و بدين راه روزي خود را بدست مي
آورد،محمد علي مرد باهوش و عاقلي بود و چون انسان دنيا ديده اي بود كمتر ميشد راه
اشتباهي برود يا كسي او را فريب دهد
محمدعلي كه باز هم عازم سفري بود تا اجناس خود را بفروشد و
اجناس جديد خريداري كند در بين راه به شهري مرزي رسيد كه شنيده بود در اين شهر
درخت عجيبي وجود دارد،درباره اين درخت چيزهايي شنيده بود و ميخواست ببيند كه چگونه
درختي است
پس از ورود به شهر و فروش اجناسش درباره اين درخت از اهالي
شهر پرس و جو نمود،اهالي به او گفتند كه اين درخت، درختي است به نام درخت مراد كه
حاجات همه نيازمندان را برطرف مي كند! و هر كسي تا بحال حاجتي داشته و از روي
ايمان پيش آن درخت بازگو كرده حاجتش برطرف شده است!
محمدعلي به فكر فرو رفت كه چطور مي شود درختي حاجات مردم را
برطرف كند و برايش اين سوال پيش آمد و با مردم مطرح كرد؛
مردم در پاسخ سوال و شبهه اي كه براي او پيش آمده بود گفتند
تو تازه به اين شهر آمده اي و چيزي نميداني!درخت مراد يك درخت معمولي نيست بلكه
درختي آسماني است كه حتي با مردم صحبت هم مي كند و راه حل مشكلات مردم را بازگو مي
كند،محمدعلي با شنيدن اين موضوع بسيار متعجب شد و با خودش گفت من حتما بايد به
ديدن اين درخت بروم،پس به آن سمت از شهر حركت كرد
پس از رسيدن به آنجا مشاهده كرد كه تپه اي است مشرف بر شهر
كه درخت در بالاي آن قرار دارد و اطراف درخت را مرتب كرده اند و گل و سبزه كاشته
اند و مردم زيادي در نوبت بودند تا به ملاقات درخت رفته و تقاضاي خود را با او در
ميان بگذارند
محمدعلي هم در نوبت ماند و مشاهده كرد كه هر كسي با خود
جواهرات و سكه هايي همراه دارد تا در عوض برآورده شدن تقاضايش به درخت تقديم كند و
ديد كه مردم اين جواهرات و سكه ها را از سوراخي روي تنه درخت به داخل آن مي
اندازند
نوبت به محمدعلي رسيد و او پيش درخت رفت و گفت من مرد
مسافري هستم و درباره درخت مراد شنيده بودم آمده ام تا صحت شنيده هايم را دريابم
در جواب مرد صدايي از درخت درآمد كه من درخت مراد هستم كه
نيازها و خواسته هاي مردم را برطرف ميكنم،هر كس پيش من آمده دست خالي برنگشته و هر
كس به راهنمايي هاي من گوش داده پشيمان نشده است!
محمدعلي با شنيدن صدا متوجه شد كه حقه اي در كار است وگرنه
درخت به خودي خود صحبت نمي كند
پس از آنجا دور شد و شب هنگام به آن مكان بازگشت تا موضوع
را بفهمد،با نزديك شدن به آن محل مشاهده كرد كه نگهباناني از درخت محافظت مي كنند
و مواظب هستند تا كسي به درخت نزديك نشود
محمدعلي با هر زحمت و تلاشي بود خود را به درخت رساند و
آرام رو به درخت گفت:اي درخت مراد صداي من را مي شنوي؟
پاسخي دريافت نكرد!
محمدعلي خود را به درخت چسباند و با ضربه زدن به آن متوجه
شد كه داخل درخت پوك و توخالي است
و با خود گفت حال فهميدم كه موضوع چيست و از درخت دور شد و
در نقطه اي منتظر شد تا صبح شود،ولي هرچقدر منتظر شد اتفاقي نيفتاد و هوا روشن شد
و مردم باز به ديدار درخت آمدند
محمدعلي تا عصر آن روز آنجا منتظر ماند و با ديدن غروب
آفتاب و خستگي تصميم به بازگشت گرفت
در راه برگشت محمدعلي همچنان در اين انديشه بود كه چه حقه
اي در كار است و همينطور به راه خود ادامه مي داد
ناگهان از لاي بوته هايي در اطراف خود صدايي شنيد و خود را
مخفي كرد و يكمرتبه ديد از لاي بوته ها مردي خارج شد،محمدعلي با ديدن او گفت غلط
نكنم اين مرد بايد با اين موضوع مرتبط باشد،پس آرام جلو رفت و مشاهده كرد درلاي
بوته ها سوراخي وجود دارد كه فقط از نزديك قابل ديدن است و مرد مشغول پوشاندن
سوراخ است
محمدعلي به او نزديك شد و يك مرتبه گفت اي مرد اينجا چه مي
كني ؟
مرد كه تا اين لحظه او را نديده بود و انتظار آن را نداشت
هول شد و ترسيد و به من من افتاد
محمد علي با ديدن ترس او خنجر خود را از غلاف در آورد و گفت
اگر راستش را نگويي كه جريان چيست با اين خنجر تو را خواهم كشت ولي اگر راست بگويي
به تو امان مي دهم
مرد با شنيدن اين حرف به خواهش و تمنا افتاد كه اگر بگويم
من را خواهند كشت و خوانواده ام را از بين مي برند
محمد علي گفت خيالت راحت به كسي نخواهم گفت و فقط خودم ميخواهم بدانم
مرد شروع به صحبت كرد كه سال ها پيش بين كشور ما و كشور
همسايه تنش زيادي وجود داشت و هر لحظه احتمال حمله آنها به شهر ما كه در مرز دو
كشور واقع شده وجود داشت،حاكم شهر براي جلوگيري از اين حمله و براي بدست آوردن
اخبار و اطلاعات جاسوساني را به نواحي مختلف اعزام مي كرد و اين جاسوسان را در
مناطقي پنهان مي كردند تا در ديد نباشند
و يكي از بهترين مناطق هم بالاي اين تپه بود كه ديد بسيار
خوبي به اطراف داشت و براي ديده نشدن شخص جاسوس تونلي از پايين تپه تا زير درخت
حفر كرده بودند و داخل تنه درخت را تا حدي خالي كرده بودند كه شخص بتواند در آن
جاي گيرد و از سوراخ كوچكي اطراف را ديد بزند
در يكي از روزها پيرمردي روستايي از اين محل عبور ميكرده و
شخص داخل درخت براي اين كه تفريحي با او كرده باشد و وقتش بگذرد شروع به صحبت با
مرد مي كند و ميگويد كه اگر خواسته اي داري بگو تا برآورده كنم و مرد روستايي ساده
دل هم سفره دلش را براي او باز مي كند و مشكلش را با او مي گويد و مرد هم براي
خوشحالي او مي گويد كه مشكلت برطرف خواهد شد
از قضا مشكل مرد روستايي برطرف مي شود و اين موضوع را با
ديگر اهالي روستا در ميان مي گذارد و همه اهل روستا براي ديدن درخت مي آيند و
خواسته هايشان را مي گويند و مرد هم پاسخي به آنها مي دهد و مردم براي پاداش
جواهراتي به درخت هديه مي كنند ،كم كم مرد جاسوس ميفهمد كه عجب راه درآمد خوبي
بدست آورده و هر روز به كار خود ادامه ميدهد تا اين كه اين موضوع به گوش حاكم شهر
ميرسد و او كه موضوع را ميدانسته شخص جاسوس را احضار كرده و او را بازجويي مي كند
و پس از فهميدن موضوع حرص پول هاي بادآورده مردم به او هم سرايت مي كند و از آن به
بعد مرد جاسوس را براي اين كار به خدمت مي گيرد و با گذشت سال ها شهرت درخت مراد
به شهرهاي دوردست هم رسيده است و حاكم كساني را مامور كرده به تبليغ درخت بپردازند
و بگويند كه درخت مراد مشكل آنها را رفع كرده است و از آن به بعد اين جريان بوده
تا به من رسيده و من مامور اين كار هستم
حال كه تو هم اين را بدان كه اگر بخواهي در اين مورد با كسي
حرفي بزني سريعا به دست حاكم كشته خواهي شد و حاكم نميگذارد اين راز برملا شود،هر
چند كه مردم آنقدر به اين درخت ايمان دارند كه نه تنها حرف تو را باور نمي كنند
بلكه ممكن است خودشان تو را از بين ببرند
پس سعي نكن از اين راز با كسي صحبت كني
آن روز گذشت و محمدعلي چند روز در آن شهر ماند و در اين
انديشه بود كه چه بايد بكند؛آيا مردم را از اين راز باخبر كند و بگويد كه
"اين ره كه سال ها ميرفتيد به تركستان است"
آيا با گفتن اين موضوع جان خود را از دست خواهد داد،حتي اگر
بتواند جان سالم در ببرد مردم باور خواهند كرد؟
محمدعلي چند روز بعد از آن شهر رفت و اين راز را در سينه
خود حفظ كرد
شما اگر جاي او بوديد چه مي كرديد؟؟؟؟